دختر کلاس اولی من

سلام به همه دوستای خوبمون

ما دوباره برگشتیم . اول می خوام از  همه شما دوستای خوب وبلاگی تشکر کنم که با پیام های محبت آمیزتون شیرینی برگشت به خونه رو برای ما دوچندان کردید. یک دنیا ممنونم .

1193378426-424.gifو بعد بریم سراغ وقایع این چند وقت . از روزی که اومدیم تهران انقدر کار داشتیم که واقعا سرگیجه گرفته بودم هرکاری رو انجام می دادم می دیدم بازهم در لیست کارهای اون روز چند مورد انجام نشده مونده. اول از همه به خاطر یه سری مشکلات جسمی که چند ماه اخیر داشتم باید دکتر می رفتم و آزمایش و این حرفا ( جواب رو هم دیروز گرفتم و وضع هورمون ها خیلی قر و قاطیه )

بعد یه سری از کارهای ثبت نام پارمیدا مونده بود مثل اکی کردن سرویس مدرسه و ناهار و از این حرفا و مهمتر از همه کارهای سنجش مدرسه بود که ما رو با دردسر زیادی روبرو کرد .ثبت نام دانشگاه خودم ، کلی کارهای بانکی و .... روز اول که رسیدیم پارمیدا از من قول گرفته بود که بره خونه عمه اش . هرچی عمه و شوهر عمه پارمیدا گفتن که منم برم اونجا گفتم نه می خوام بمونم خونه رو تمیز کنم و .... بعد از رفتن اونا یه نیم ساعتی که تنها بودم یهو دیدم که اصلا نمی تونم تحمل کنم حالا گریه نکن و کی گریه کن و به این ترتیب بود که آژانس گرفتم و من هم رفتم اونجا و تا روز یکشنبه همونجا موندیم ( نه به اون نمیام نمیام اول نه به 3 روز موندن ! )

روز دوشنبه معرفی نامه پارمیدا واسه سنجش رو از مدرسه گرفتم و سه شنبه رفتیم سنجش و من فکر می کردم فقط ما جا موندیم چشمتون روز بد نبینه وقتی وارد مدرسه مورد نظر شدیم با جمعیت انبوهی روبرو شدیم و جالبه که ما تلفنی وقت گرفته بودیم و ساعت 8 صبح وقت داشتیم در اونجا فهمیدیم که به همه گفتن ساعت 8 بیاین

خلاصه با بدبختی نوبت بهمون رسید که بریم داخل و یه خانمی توی یه کلاس 8 تا بچه رو برد که سنجش چشم و گوش انجام بده و نفر اول هم پارمیدا رو برد که چشمش رو تست کنه و دختری هم همه رو غلط جواب داد خانمه با یه لحن بدی گفت چرا اینطوری جواب می دی و پارمیدا هم طفلک چشماش پر اشک شده بود و چیزی نمی گفت خلاصه خانمه از بچه های دیگه پرسید و آخر سر دوباره اومد سراغ پارمیدا و باز هم مثل دفعه قبل...... طفلک بچه ام کلی دچار استرس شد و واسه سنجش گوشش هم نی تونست خوب جواب بده و خانمه هم گفت من باید ارجاعتون بدم بیرون و دوتا فرم داد و یه مرکزی رو معرفی کرد که بریم اونجا و گفتن تا نیم ساعت دیگه جواب اینا رو برید از اونجا بگیرید و بیایید ما هم بدو بدو تاکسی گرفتیم و رفتیم مرکز مربوطه اونجا با خونسردی تمام گفتن مرکز سنجش ما دیگه جمع شده حالا من هرچی می گم خوب شما چرا با اون مرکز هماهنگ نیستید؟ چرا ما رو ارجاع دادن اینجا؟ خیلی راحت می گه نمی دونم خلاصه ما دوباره دربست گرفتیم برگشتیم مرکز اولی اونجا ماجرا رو گفتیم اونا هم خیلی ریلکس گفتن اِ اِ اِ ...... جمع شده؟ خوب برید بیرون خصوصی انجام بدید .

ما هم بعدازظهر رفتیم یه کلینیک خصوصی خدا رو شکر گوشش مشکلی نداشت ولی چشم دخترم ضعیف بود و تا دکتر دید گفت خانم شما یا پدرش عینک می زنید ؟ و بنده هم گفتم که در خانواده ما ارثی هست این ضعیفی چشم ! و حالا هم نوبت پارمیدا شده متاسفانه . متاسفانه از این نظر می گم که خودم سختی کشیدم از کلاس دوم دبستان عینک می زدم و چه روز هایی با عینک شکسته و سری افکنده به زیر به خونه می اومدم و روم نمی شد بگم که بازهم عینکم شکسته !schwitz.gifتا اینکه دانشگاهم تموم شد و سرکار رفتم و بعدش لیزیک کردم بعد از 16 سال از عینک زدن خلاص شدم .

  

روز اول مدرسه هم خودمون بردیمش ووقتی رفت سرکلاس اومدیم خونه . ظاهرا خانم به شدت اونجا احساس دلتنگی و غریبی کرده بود و چند باری تا ظهر گریه کرده بود و ظهر هم با سرویس اومد خونه توی سرویس خوابش برده بود و ما دم خونه وایساده بودیم تا سرویس برسه وقتی بیدارش کردم که پیاده بشه تا منو دید زد زیر گریه و تا یکساعت همینجور اشک می ریخت . کلی ناراحت شدم و منم اشکم در اومدگریه

ولی روز دوم و امروز که روز سوم بود بهتر شده و خدا رو شکر داره به محیط جدید عادت می کنه .

پی نوشت 1 : من هرکاری کردم با اینترنت 1024 نتونستم عکس آپلود کنم ! این دیگه چه صیغه ایه ؟ حالا آخر شب هم امتحان می کنم اگه تونستم عکس می ذارم .

پی نوشت 2 : بالاخره موفق شدم عکسا رو بذارم .هورا

 

/ 21 نظر / 98 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ازاده

چه کیف خوشرنگی.منم همیشه همه چیزم رو صورتی انتخاب میکنم[نیشخند]

ali

سلام دوست عزیز خسته نباشی وبلاگ شیک وزیبای دارید ممنون میشم 1سری به شبکه اجتماعی ما هم سر بزنید منتظر شما هستم (با تشکرکافه لایک)

باران

سال تحصیلی جدید رو به دختر نازت تبریک میگم [ماچ] پارمیدارجان موفق وپیروز باشی

عمه اسما

پارمیدا جونم تو با عینکم جیییییییییییییییگری میبوسمت عزیزم مهرتم مبارک [قلب]

عمه محبوبه

خسته نباشی خانم محصل !خیلی ناز شدی بالباس مدرسه و عینکت عمه جون از دور میبوسمت بووووس[[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]و یک خسته نباشید ویزه به مامان که انقد واست زحمت میکشه [قلب][قلب][دست][دست]

مامان آروین (مریم)

سلام عزیزم امیدوارم با این همه کار که انجام دادی در حال حاضر خستگیتون رفع شده باشه و این نوشته ها جز خاطراتتون باشه

مامان آروین (مریم)

لباس مدره خیلی به پارمیداجون میاد . ایشالا که همیشه موفق و سربلند باشه و یه روزی شاهد دانشگاه رفتنش هم باشیم

مامان جوجه طلا

خیلی برای خانومی خوشحالم که رفته کلاس اول تبریک میگم امیدوارم پله های ترقی رو خوب طی کنه. امیدوارم از نظر بدنی صحیح و سلامت باشی . آخی میتونم حس کنم روز اول خیلی سخته بعد کم کم عادت میکنن بچه ها به محیط مدرسه. لباس فرم نازش مبارک همه چیزهش عالیه.[ماچ][قلب][گل]

o

سلام.میشه بگی موهاشو چکارکردی که اینقد براق وسیاهه؟؟؟؟افرین توبگی کچلش رکردی که قشنگ دراومده ججججججج جواب.منتظرم.مفسل تشکر